به یاد مادرم خاتون
صدایم کن مامان خاتون
هوا سرد است و بیدارم
ببر دستی به گهواره بیاسایم
به آهنگِ ( لالا لالا گل بارون)
تنم میلرزد و مبهوتِ رویایم
بهار عارضت را ، آه
با بوسه می یابم
چه غمگینم از آن دوران
دقایق رابدون تو هدر دادم
چه آمد بر
سر شادی
به جای خنده ها و رقص لیوانت
فقط مانده یه گلدان و یه دار عاری از قالی
یه بغض خشک و تکراری ، به روی بالش آبی.
شب تلخ زندانی
(شبِ تلخ زندانی1377)
این بغض توسی شب است که بارور شده
درفضای پوشالی دیواری سبز و فرو ریخته
فارغ از گریه ای میشوم که مغلوبِ حقیقتی تلخ است
و من در امتداد شبی دیگر، شکنجه میشوم
از کبودی چشمم شکایت نمیکنم
این شکستِ سکوت
برای آرزوی آزادیست .
(شب تلخ زندانی 1378)
دردنیایی که شکستِ سکوت
تعبیر گریه ای میشود درچروک گونه ام
خواندن و نوشتن ، آخرین پناه من است
بی تفاوت و بیمار
پنجه به چهره طاقت میکشم
بودنم ، به سرعت نور
مرادرخاک می کِشد
اثر بیگناهیم ، محوشده است
شاید لگدمال جماعتی شوم شده ام
جماعتی ، که قبیله ام را به تاراج برده اند
عاشقی تنهاست
وآب از نور زخمیست
آینه مرا اعتراف میکند
مرا که گریه میشوم.
(شب تلخ زندانی 1379)
در پیچ و خم بیراهه حضور
باورم را تا آخرین نفس یدک میکشم
باید تا واپسین سقوط ادامه دهم
از خدا هیچ نمیخواهم
سهم اشکهایم را بخشیده ام
زمان در من ترک خورده است
امروز ادامه خطوط آزادی را بر دیوار خط میکشم
و مبهوتم! که چه بی رحم فراموش شده ام!
(شب تلخ زندانی 1380)
ای موش کوچکِ کبود
ای همدم تنهاییم ، همبندم
آخر دنبال چشمان جستجوگر تو تا کجا باید بسوی مهال بروم
از تاول های به چرک نشسته قلبم تا عقده هایی که در پیچ و خم نوار افکارم
مجهول است،سرگردانم
واین است مجازات اشکهایم که فقط به جرم اعتراض ، مرا درخود حبس کرده است
شب همچون روده ای در من میپیچد و من مسموم آخرین محبت توام
وچه شوم است خوابی که با من بر سر نور لجاجت میکند
تو آرامی چون آینه چشمم را شکسته ای
ومن تورا بی آنکه خود بخواهم دوست دارم.
(شب بعد از رهایی از زندان1381)
نیلوفر زیبای مرداب ، برایم از کدامین اعجاز میگویی
من و تمام چشمم ،خاموشیم
زمان خطوط بریلی شده است برای لمس دستان رنجورم که تا سقوط ادامه دهم
ومرگ همچون پرده ایست درآویز بودنم و فقط امروز، یقین رفتنم میباشد
شاید فرصت کبود فردا التیام لبخندم باشد
اینجا تهران است
دهکده ای پر از رنگها
مردمان گرسنه را ببین ، خیس بارانند ولی ابرسیاه را انکار میکنند
اینجا نقاب نفس میکشد و من میراث به جا مانده از شمعی خاموشم
نسلی از باقیمانده احساس
که سکوت مینویسد برای کوچه های خالی از فریاد
با من بمان اعتصاب
که تا سقوط
شب رابه نوشتن، ادامه دهیم.
پوچی
راه میروم
بی تفاوت از نفسهای هرزه ام
زمان تبدار عبور من شده است
دیگر فرصتی نیست برای فکر کردن به آنچه که از من گذشت
در لابه لای زمستانه غریب ورق میخورم
اینجا نقطه پوچی شب است و نورچراغ مرا میشمرد
چقدر این حضور سنگین است
داغدار لحظه های عاشقانه میشوم
لال و دل بریده از دلواپسیهایم
من وافسانه ای سرد و خاموش
و قلبی که به تپیدن عادت کرده است...
(مجازات)از مجموعه طلوع سبز
در سیاه چال شهر عاشقانِ منتطر
بانوی جسارت را به شام سنگ میبرند
باز هم عاشقی را به جرم خیانتی دیگر
به معبد سرد خانه های تنگ میبرند.
رویایِ محال
(بازدیدکنندگان عزیزم برای ساخت ملودی از ترانه هایم حتما کسب اجازه کنید با تشکر) مدیر وبلاگ
تویِ این دنیای نامرد
برا تو عزیزترینم
اماحیف اینو میدونم
دوباره تنها میمونم
منو باش خیال میکردم
میون باور و تردید
برا من یه تکیه گاهی
با همه حرفای زیبات
تو رفیق نیمه راهی
منو باش خیال میکردم
تویِ فصل زرده پاییز
تو ترانه هام میمونی
آخرِش زمستونم رفت
تو با خنده هات نموندی
منو باش خیال میکردم
قفلِ التماس دستام
جلوی راتو میگیره
رگِ دستامو میبرٌم
خون من پاتو میگیره.
و اما حرفهای شنیده ، در اسفندی که میسوزم:
تشنه ام
در کویر به جا مانده از گذشتنت
آه میکشم
نفس از زخم نبودنت ، خشکیده
طناب سادگی به دار برده ام
به اعدام ندامتم
به انتقام شبی که با گریه پرخون شد.حرف آخر
میبینی! یه لحظه برگرد
رنگِه خون گرفته انگار
رگِ التماسه دستاش
توی فصلِ زردِ پاییز
جای پای انتظارش
میونِ دو راهی مونده
اون پر از خاطرۀ بد
کولِه بار آبروشو
پایِ بی کسیش نشونده
میونِ موندن و رفتن
برای رهایی ازدرد
دستِ سرنوشته خونده
حالاشب دوباره اومد
همه خاطراتِ تلخُ
تهِ زندگیش کشونده
امٌا اون نگاهِ خیرش
از چشات گذشت و گم شد
شایدم به قصه ها رفت
شبِ سردِ اشک و بارون
غمِ تلخِ رفتنت، ستاره
چشمِ انتظارو کور کرد.
بازدید کننده های عزیزم برای ساخت ملودی از ترانه هام حتما کسب اجازه کنید.....ارادتمندتان مدیر وبلاگ --به وبلاگ چدیدم دعوتید--سرزمین ارواح-http//arvaheman.mihanblog.com
شمعی که میسوزد
خواهشمندم برای ساخت ملودی از ترانه های من حتما کسب اجازه کنید با آرزوی موفقیت شما.......مدیر وبلاگ.
با تو یک بهمنی دیگر، از عمر عاشقیهایم گذشت...بگذریم
بیستمین شمع در نگاهم شعله شد،قلبم شکست..بگذریم
من که میدانم شب گیسوی تو ، تکیه گاه نارفیقان میشود..بگذریم
نارفیق ، خاموش کردی هر نفس را ، آنچه از عمرم گذشت..بی خیالش ..بگذریم.......
برامن تنهایی مرگه
تو نترس ،ازم گذر کن
تو برس به آرزوهات
عزیزم چشمامو تر کن
دیگه انتظار تمومه
کنار جاده نشستم
چش به راه تو، میمونم
لب التماس و بستم
تو همه شوق گذشتن
من دیگه ازت بریدم
کار زندگیم تمومه
شب آرزو مو دیدم
کاش کمی حوصله داشتی
میونه موندن و رفتن
برای این شب آخر
آخرین حرفا رو گفتن
برو عشق من، گذشته
منمو تنهایی مردن
شب تلخه رفتنه تو
تهه خوشبختیو دیدن.بعد من- ترانه
یه قطره اشکم،ستاره
میخام کنارت بمونم
میخام که شب برف بیاد
شعر چشاتو بخونم
تو چشمای خسته من
میخواد که سالها بمونه
بدون
اشک و بهونه
میگن که قلب عاشقا
مث یه آینه میمونه
شاید یه سنگ پیدا بشه
شیشه غم رو بشکونه
من ازنگات فراریم
میخام تو رویا بمونم
اگه که دریا همینه
با موج دریا بخونم
کاشکی منم پر میزدم
از سرزمین بی کسی
به اونجا که بارون میاد
بدون
هیچ دلواپسی
آخه کجا دارم برم
دنیا پر از سیاهیه
عشق و محبت و وفا
از آدماش فراریه
بدون من، تموم میشه
قصه عشق و عاشقی
منم به قصه ها میرم
میتونی
منتظر بشین........
یازدهم بهمن روزی که چشم به دنیا گشودم
هر روز به تکرار نیلوفر ورق میخوریم تنها باور بودن ماست که خالق لحظه ها میشود
و زندگی در حقیقت ، پایان بودن نیست.
به راستی تولدم سالهاست که محروم شاخه گلیست...
درختی هستم در ترحم
بهار
پر از دردم
دردی مزمن و ممتد از خیانت باد
برگهایی دارم به زیبایی زمین
برگها خسته و بریده از آغوشم
برای بی وفایی ، پاییز را بهانه کردند.
پایان
بی تفاوت از نفسهای هرزه ام
زمان تبدار عبور من شده است
دیگر فرصت فکر کردن به آنچه که از من گذشت نیست
در لابه لای زمستانی غریب به تکرار ورق میخورم
اینجا نقطه پوچی شب است جایی که نور چراغ مرا میشمرد
چقدر حظورم سنگین است
سیاه پوش حرفهای عاشقانه ام
لال و دلبریده از دلواپسیهایم
من وافسانه ای که خاموش و رنگین است ، تنهاییم!!
با قلبی که فقط به تپیدن عادت کرده ...زنده ام...............................باورکن

آزادی
من با تو گریه ام را با سکوت و ترس مینویسم
و قلب نفس را عمیق میشمرم
دیگر عروسک باران هم بر آویز خانه مان لبخند نمیزند
زیرا طلوع سبز من اکنون فریاد مادران داغدار را قلم میزند.
پاییز
پاییز شده ام
آشیانم زرد ، خانه ام مرطوب
صورتم
پوسیده
در هوای برگ خوابیدم
پاییز شده ام
سایه ام درباد میرقصد
در بلندای سقوط ،جای پایم خالیست
پاییز شده ام
در شکاف روزها
در میان خاطری آزرده
بی نهایت میمانم
پاییز شده ام
در سکوتی ابری
خالی از لبخندم.....
بارها به این باورم که پاییز جسارت آخرین لبخند من خواهد شد
و من در جستجوی لحظه ای آنی ،پیوسته میشکنم...
سقوط معنای مهربانی بی دریغ من است به نجابت نگاهت !
من که جا مانده ام در خاطر تنهاییت.....
از من که بخشیده
ام دنیای پر از جهل مردمان را به خلوتی سرد و خاموش
دیگر چه خواهد ماند
هنوز بی تو قدم میزنم.....
این پاییز شاید آخرین لگد مال عبورم باشد
شاید مرور آخرین غروب نگاهت ،معنای وا پسین عاشقی باشد
این شهر خاموش ، مردۀ محبت است
و جایی که سادگی را سوخته اند ،سوخته ام.
......
...
پاییز شده ام
آسمان ابریست
در هوای
مرگ خواهم ماند.

تو را من چشم در راهم.............
تنهایم......
در التماسی پر ازفاجعه ، از دلهره هاخاموش
در نقطه ای مجهول نفس میکشم
دست نوشته هایی که پر از محبتی خاموش
و من وابسته به کوهی پر از پوشال دلسوزی
امروز شروع بی تفاوت من است
و من از همه بریده ام
تنهایم.
شام آخر
قبل از آن جیغ کبود
چاره فرصت ماندن همین امروز است
تا بهاری تکرار، نکند غمگینم.
تبلیغات 
